ترنم خیال

محبت

 

محبت که از ته دل و وجود آدمی باشه

بر هر قلبی می نشیند

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 9:15  توسط فریبا  | 

ما دخترا...

ما دخترا
گاهـــی
خودمونـــــــم نمـــی دونیم
واســــه چی قـــــهر کردیــــــــم
فقط
حــــــــــس میکنیم کــــــــــه
الان لازمــــــــــــه قــهر باشیم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 9:9  توسط فریبا  | 

روزی که بیایی..

روزی که بیایی

دیگر نخواهم خندید

تو که بیایی

تازه شعرهایم فریاد میشوند

آنوقت فقط گریه خواهم کرد

برای دلِ تنهایی که نفسهایت را کم آورد

برای زنی که طاقت آورد شب های ِ دلواپسی را

برای ِ غرورِ برباد رفته ای که درونم را به آتش کشید

تا آن روز

فقط از تو مینویسم

این واژه ها از آنِ توست

حال تو فقط در گریزی

ناخوانده مهمان سکوت ِ شبانه ام شو

ومن

به یادت هرشب

با ته مانده های ِ غرورم

واشک هایی که لبخند میزنند

غزلی را به دار میکشم./
-------------
 
فریبا
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 16:10  توسط فریبا  | 

ﺑﹻﺸﻨﻮ ﺍﯼ ﺷﺐ ﮐﯿﻦ ﻧﻮﺍﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺳﺖ..

 
ﺑﹻﺸﻨﻮ ﺍﯼ ﺷﺐ ﮐﯿﻦ ﻧﻮﺍﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺳﺖ
ﻭﯾﻦ ﻧﻮﺍﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺯ ﺩﹶﺮﺩ ﻭ ﻏﹷﻢ ﺍﺳﺖ

ﺑﹻﻨﮕﺮ ﺍﯼ ﻣﹷﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﹻ ﻣﻦ
ﺁﺗﺸﯽ ﮐﹷﺰ ﻫﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺗﻢ ﺍﺳﺖ

ﺭﻭﻧﻤﺎﯼ ﺍﯼ ﺍﺧﺘﺮ ﮐﹷﻢ ﺳﻮﯾﹻ ﻣﻦ
ﺭﻩ ﺑﻪ ﻇﻠﻤﺖ ﺑﹹﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭﯾﻦ ﺫﻧﺒﻢ ﺍﺳﺖ

ﺍﯼ ﻓﹷﻠﮏ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭﻡ ﺑﮕﻮ
ﮐﯿﻦ ﻓﹻﺘﺎﺩﻩ؛ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺫﹶﻢ ﺍﺳﺖ

ﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺩﻟﹻ ﺷﯿﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺭﻭ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﯽ ﻓﻐﺎﻧﻢ ﻫﺮ ﺩﹶﻢ ﺍﺳﺖ

ﺳﹷﺮ ﺑﻪ ﺳﻮﺩﺍﯼ ﻧﮕﺎﺭﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ
ﺯﯾﺮﹺ ﺗﯿﻐﹻ ﻗﻬﺮﺕ ﺍﯾﻦ ﺳﹷﺮ ﻫﻢ ﺧﹷﻢ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻤﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺟﺎﻧﺎﻧﹻ ﻣﻦ
ﺩﻟﺨﻮﺷﹷﻢ؛ ﻭﯾﻦ ﺍﹺﻘﺘﺼﺎﺭﹺ ﺣﹷﺮﻓﹷﻢ ﺍﺳﺖ
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 0:10  توسط فریبا  | 

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ...

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ، ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ! ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ... ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ، ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ ! ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ... ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ ! ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ، ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 22:54  توسط فریبا  | 

تو به پاس زیبایی عشق، عشق بورز و جاودانه باش

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ...
دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می‌کند ...
پس خود را گناهکار مبین

من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد ... و تنها یکی سپاسش گفت!!!

من خدایی میشناسم كه ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ... یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ... از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند.

پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش... که این روح توست كه با مهربانی آرام میگیرد
تو با مهر ورزیدنت بال و پر میگیری ...
خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ...
پس به راهت ادامه بده
دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند ...

تو به پاس زیبایی عشق، عشق بورز و جاودانه باش
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 10:22  توسط فریبا  | 

چون وقت تنهایی.... خاطره ی تــــو او را امیدوار میکند....♥ ♥ ♥

مرد هم قلـــ♥ــب دارد....
فقط صدایش..یواش تر از صدای قلب یک زن است....
مرد هم در خلوتش برای عشقش گریه میکند....شاید ندیده باشی..
اما همیشه اشک هایش را در آلبوم دلتنگیش قاب میکند...
هر وقت زن بودنت را می بیند...
سینه را جلو میدهد..صدایش را کلفت تر میکند...
تا مبدا... لرزش دست هایش را ببینی...
مرد که باشی...دوست داری....
از نگاه یک زن مرد باشی
... ... ... نه بخاطر زورِ بازوها!
مثل تو دلتنگ میشود.. ولی،گریه نمیکند...
بچه میشود....بهانه میگیرد....
تو این ها را خوب میدانی....
تمام آرزویش این است که سر روی پاهایت بگذارد....
تا موهایش را نوازش کنی....
عاشق بویِ موهای توست و بیشتر از تــــو به آغوش نیاز دارد.....
چون وقت تنهایی....
خاطره ی تــــو او را امیدوار میکند....♥ ♥ ♥

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 10:0  توسط فریبا  | 

ﺑﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ"ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎیی که ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ
ﺑﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ"ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"
ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ:
ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺷﻠﻮﻍ
ﺳﻨﺠﺎﻗﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﺘﺎﻥ
ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ:
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻫﺘﺮ ﺍﺯﻋﻤﺮﺷﮑﻮﻓﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ!
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮﻧﺸﻨﻮﻧﺪ...
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ;)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 10:6  توسط فریبا  | 

من چقدر ساده ام ...


قطار می رود….تو می روی….. تمام ایستگاه می رود…………
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 9:40  توسط فریبا  | 

عشق یعنی همین

عشق یعنی همین

که پروانه با گل

هر گز مثل یک چیز معمولی

رفتار نمی کند
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:32  توسط فریبا  | 

یاریم کن....

خدای مهربون .... به آسمانت، بزرگی و وسعت دادی .... به کو ه
هایت استواری و مقاومت...
به دریایت تلاطم ... به نسیمت آرامش ، به
آتشت گرما، و ... و به من
انسان خاکی
عظمت عشق را عطا فرمودی....باشد که هیچ گاه
و هیچ ثانیه ای قلبم
از عشق تهی نباشد....یاریم کن....
قلبتان آکنده از هدیه ی عشق باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:31  توسط فریبا  | 

خودخواهی..

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:30  توسط فریبا  | 

میترسم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:28  توسط فریبا  | 

ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو به شما تبریک میگم

پیشاپیش ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو به شما تبریک میگم و روزتون مبارک!


روشنه صبح دلم ازرنگ آفتاب نگاهت/
عطر شب بو خونه کرده تو شب چادر سیاهت
مثل یه غنچه بسته توی باغ روسریتم/
سرپناه اولیمی سینه چاک آخریتم
می بینم رنگ خدا روتوی چشم بسته ی تو/
که بهشتو وعده دادن زیر پای خسته ی تو
کاش میشد تا آخر عمر واسه تو بچه بمونم/
که نتونم بی اجازت توی هر کوچه بمونم
کاش میشد بچه بمونم تا ببوسی گونه هامو/
توی گهواره ی دستات گم کنی بهونه هامو
تویی اون راه نرفته که هنوزم اولاشم/
به خدا لیاقتم نیست قسم راست تو باشم
تو همون نور سفیدی که به شوقت پر کشیدم/
به خدا یه موتو "مادر"به همه دنیا نمیدم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 9:45  توسط فریبا  | 

هر مانعى، فرصتى است .

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند...

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
.هر مانعى، فرصتى است .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:53  توسط فریبا  | 

مادر!


مادر! حضور نام تو در شعر های من

لطف خداست شامل حال غزل شده است

غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم

این مسأله میان من و عشق حل شده است . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:52  توسط فریبا  | 

«فقط خوشحال باش»

خوشبختی

رنگین کمان لبخند توست !

که…. با هر ترنم باران

شکل می گیرد!

«فقط خوشحال باش»

من اشک آسمان را در می آورم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 10:8  توسط فریبا  | 

خداوندا


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:41  توسط فریبا  | 

........روزگار ......


اگر خیلی مهربان باشد ، تا می کند!ولی اغلب مچاله می کند آدم را .....

........روزگار ......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:34  توسط فریبا  | 

شهر بی یار...


و خــــــــــــدا خواست که یک عمــــر نبیند…

یعقــــــــــــوب..

شهر بی یــــــــــــار مگر ارزش دیدن دارد…

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:33  توسط فریبا  | 

« خداوندا به خاطرهمه چیز ممنونم.»


زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.

صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شامتان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست. زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم این کار را در مورد شما نمی کنند.

شب ها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: « خداوندا به خاطرهمه چیز ممنونم.»
ک

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:23  توسط فریبا  | 

زندگی میگذرد..!


پذیرفته ام که تنها در* قلبم *میتوانم داشته باشمـتـــ


و اینگونه با یادتـــ


تلـخ اما با


*عشق*

زندگی میگذرد..!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:18  توسط فریبا  | 

* بی تو * پرپر میشوم. ..


در پی رویاهایم

نمی دانم کجا گمت کردم که دیگر پیدایت نمی کنم

رفتی و ماندم با یک آغوش خاطره

نیستی ای گل که ببینی

* بی تو *

پرپر میشوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 9:17  توسط فریبا  | 

این عشق الهی است


میرقصم و مینوشم از این جام

بیخود شده از خویشم و از گردش ایام

این عشق الهی است

حق لایتناهی ست

این عشق الهی است

این شور خدایی ست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 9:55  توسط فریبا  | 

روزگار عجیبیست!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 15:17  توسط فریبا  | 

شما کدومید؟؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 23:56  توسط فریبا  | 

اگه گفتی اشتباهش کجاست؟


اگه گفتی اشتباهش کجاست؟
بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد
بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد
بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد

خوب دیگه نگرد
اشتباهی نداره
ثواب ختم یه قرآن را بردی
منم تو ثوابتون شریکم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 9:44  توسط فریبا  | 

خودم و قلبم..


نشسته ایم

خودم و قلبم..

با هم”نقطه بازی” میکنیم..

زبان نفهم قلبم نمیفهمد “قواعد” بازی را..

تمام خانه ها را با اسم ”تو” پر میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 9:39  توسط فریبا  | 

خیالت راحت !

خیالت راحت !

من همان منم ؛

هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره، میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم

اما به هیچ ستارۀ دیگری سلام نخواهم کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 9:38  توسط فریبا  | 

مطالب قدیمی‌تر